ساقی رضوان ( جمعه 29/2/91 :: ساعت 1:14 عصر)


حالا


بعد از اون 2 شنبه ی به یاد موندنی


مطمئنم که وقتی میای


من نیستم...




ساقی رضوان ( دوشنبه 25/2/91 :: ساعت 8:33 عصر)



امروز با تمام وجود ضجه زدم و از خدا عذر خواستم


به اندازه ی بند بند جوارحم شرم کردم از گناهام


وقتی برای اولین بار توی عمرم پام به غسال خونه باز شد


وقتی عاقبتم رو دیدم که چطور بقیه میان و فقط نگاه می کنن به جسم بی جانم...


وقتی پاهام از ناتوانی شکست


وقتی دستام مال خودم نبود


وقتی قلبم داشت نبضای آخرش رو می زد


عمیـــــــق چشیدم که:


با کسان بودنت چه سود؟


که به گور اندرون شدن تنهاست...



خدایا هر لحظه اون لحظات رو بیار جلوی چشمم تا بنده باشم...


باید با کفنم انس بگیرم... باید..



پ.ن: قصد نداشتم حالا حالا حرفی بزنم.. اما بدجور از درون متلاشی شدم...بدجــــــــــــــــــور..




ساقی رضوان ( یکشنبه 27/1/91 :: ساعت 10:36 صبح)


وقتی تنهایی های تَن هایی را پر کنی


روزی می رسد که برای تنهایی هایت تَنی نیست...


بازی ِ بدِ روزگار است...



پ.ن: ازین جا می روم قدری تنها باشم... حلال کنید و دعا




ساقی رضوان ( شنبه 6/12/90 :: ساعت 9:54 صبح)


می خرم


حتی به قیمتِ جان


معجزه می کند نگاهت...


می فروشی؟




ساقی رضوان ( چهارشنبه 26/11/90 :: ساعت 10:33 صبح)


میخواهم دنبالت بیایم


بال هایم کو؟