|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( چهارشنبه 12/11/90 :: ساعت 9:25 عصر)
غصه خوردم ازین که نتوانستم ببینمت اما شادم ازین که به فاصله ی یک روز پا جای گام هایت گذاشتم... دل آسمان پر بود و می بارید... به عشقت گام بر میداشتم و حس میکردم رد پایت را... پایم را روی زمین می کشیدم و از صدایش لذت می بردم... نگاه به قبور می کردم و نگاهت را درون سنگ های زلال می دیدم... سرم خوش شده بود و کودکانه... حلاوتی داشت وصف ناشدنی امروز... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( یکشنبه 2/11/90 :: ساعت 12:32 عصر)
از ماشین که پایش را زمین گذاشت چشمش به گنبد خاکی و مخروب افتاد عقده ی چندین ساله ش به یک باره در چشمش نشست ذکر لبش شده بود ح س ن چشمش گنبد می دید و دلش کنار قبری خاکی در مدینه بود... قدم به قدم نزدیک می شد و دلش ح س ن ی تر... غریبی که حتی همان گنبد را هم... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( یکشنبه 6/9/90 :: ساعت 3:52 عصر)
عصر جمعه ای دلی بارانی هوایی غریبانه و امامی غریب تر از غریب... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( جمعه 20/8/90 :: ساعت 7:13 عصر)
آدم هر وقت که میره کربلا راش ندن بره سامرا خیلی درد داره... خیلی... می خوام چشمامو ببندم و حس کنم که راهم دادین... حس هم کمه... می خوام چشمامو ببندم و بازش که می کنم ببینم که راهم دادین... ینی میشه سرمو بذارم روی همون ضریح چوبی و برا غربتتون خون گریه کنم؟ لباس آخرتم فقط چشم انتظاره همون ضریح چوبیه... بذارید بیام به حُرمت همین شبِ عید... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( سه شنبه 8/6/90 :: ساعت 1:20 عصر)
ماه مبارکِ امسال دعای حج رو حفظ شدم و بعد نمازهایی که می خوندم خوندمش... رمضانم عجین شده بود با بیت الله... حالا که لحظات آخر ماه مبارک رو سپری میکنم، حسم شبیه وقتاییه که داشتم وداع می کردم با کعبه... یه حسِ غم که بیشترش شادی ِ ... یه حسِ خنک... یه حسی که... خداحافظ ماهِ خدا... خداحافظ سحر با طعمِ ابوحمزه... خداحافظ قرآن با طعمِ حرم آقا و بی بی... خداحافظ افطار با طعمِ نجف... خداحافظ...
پ.ن: دستای شیطون که بسته بود اون بودم... وای به حالم که داره دستاش باز میشه...
|
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( دوشنبه 24/5/90 :: ساعت 7:58 عصر)
و در نیمه ی ماهِ بندگی ماهی کامل، همو که کریم ِ اهل بیت است به ما عطا شد... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( چهارشنبه 8/4/90 :: ساعت 4:4 عصر)
سه سال پیش همین روزا(یعنی آخرای رجب) بود که برا اولین بار مدینه بودم... سه سال پیش همین روزا بود که شد مالِ من... چادر نمازم رو میگم... خیلی دوسش دارم... چون وقتی یادم میاد از مدینه گرفتمش تمام خاطرات شیرین همون روزا یادم میاد... *** سه سال پیش همچین شبی آخرین شبی بود که مدینه بودم... شب مبعث بود و شب وداع از مدینه... آخرای شب بود... همه چی رو بیخیال شدم و موندم حرم... روبروی گنبد خضراء نشستم و زانوهامو بغل کردم و یه مداحی گذاشتم... شبِ تاره جدایی... هوای گریه... اشک بود و اشک بود و اشک... سخت بود جدا شدن از کسی که اومده بودی تو پناهش... سخت بود وداع با بی بی... از بقیعم که هیچ وقت هیچی نفهمیدم:( همون موقع یکی از بچه ها از حرم امام رضا علیه السلام مسیج داد و داغون کرد ما رو... ***
افضل اعمال امشب و فردا زیارت مولامون امیرالمومنین علیه السلام هست... چه صفایی میکنن اونایی که مهمون مولامونن امشب... من یه حرم پیدا کردم تو دلِ بازار... که هر وقت میرم حس میکنم توی نجفم و دارم میرم حرم مولا... کاش می شد فردا برم...
پ.ن: نوای وب حکایت لبیک است به یاد روز مبعث و اولین احرام... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( پنج شنبه 2/4/90 :: ساعت 12:33 عصر)
هنگام مغرب بارون شیشه ی پنجره رو نَشُست چشای منو شُست غم رو از دلم شُست...
|
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( دوشنبه 16/3/90 :: ساعت 11:29 صبح)
تو مرا از زیرِ قرآنِ نگاهت رد کن... من آب دیدگانم را پشتِ سرم خواهم ریخت...
پ.ن: آجرک الله یا بقیه الله فی مصیبة جدک... پ.ن: حسرت زیارت سامراء مونده به دلم مولا...
التماس دعای فرج... یا علی علیه السلام... |
||
|
|
|
|
|
ساقی رضوان ( یکشنبه 7/1/90 :: ساعت 10:19 عصر)
نفسی تازه کردم و برگشتم... دلی از عقده خالی کردم و برگشتم... سلامی از نزدیک تر به ارباب دادم و برگشتم... فرق دیگری داشت این سفر... همه جا بهت زده بودم... انقدر که بعضی وقت ها فکر میکردم چرا کسی را یاد نمیکنم و به یاد ملتمسین دعا نیستم!! با گردان تخریب و دو کوهه شروع شد و با طلاییه ی طوفانی تمام شد! طوفانی که باعث شد 3 ساعتی بیشتر مهمان شهدای گمنام آنجا باشیم و به شهدا پناه ببریم! غروب جمعه بود... حس عجیبی بود... استرس داشتم... اما نیامد... حسم اشتباه بود!! قرار بود دعای ندبه را شلمچه باشیم و از سخنرانی حاج آقا پناهیان استفاده کنیم... اما غروب 5 شنبه سر بر خاک شلمچه گذاشتیم و... ***
پ.ن: روی عکسا موس رو نگه دارید بخونید! |
||